![]()
واقعا آدم باید چه شکلی باشه تا پشت سرش حرف در نیاد
اگه سربزیرمتفکر و تو خودش باشه میگند افسردگی داره .روانیه سیماش قاطیه
اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، میگن: شكموئه، پرخوره،
اگه لاغر و جمع و جور و میزون باشه، میگن: خسیس، نخوره، !
اگه از حقش دفاع كنه و زیر بار زور نره، میگن: جنجالیه، با همه دعوا داره، خروس جنگیه!
اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، میگن: بی عرضه است، حیف نون و دست و پا چلفتیه!
اگه اهل بریز و بپاش و ولخرجی نباشه، میگن: پولهاشو انبار میكنه، جون به عزرائیل نمیده!
اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، میگن: معاشرتیه، فوقالعادهس، دوست داشتنیه!
اگه راست و درست و بیكلك باشه، میگن: هیچی نمیشه، به درد لای جرز میخوره!
من که نفهمیدم آخر باید از دست زبون این مردم کدوم طرفی باشم .![]()
وقتی تماموم باورهای دوستی تان به یکباره بشکنه چه حالی بهتون دست می ده .
اولین بار فقط یک تلفن بود .خیلی کوتاه یکی از صمیمی ترین دوستان خودکشی کرده بود اون هم فقط بخاطر یک نفر که فکر می کرد دوستش داره .هرچند عمر دوستم به دنیا بود ولی تا مدتها صدای زنگ تلفن آزارم می داد .
دومین بار زمانی بود که یکی دیگر از دوستهام خبر ازدواجش بهم داد . توی اون لحظه نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم .تبریک بگم یا .......
فقط سر م زیر انداختم ، بعضم را قورت دادم . ازداواجی بدون اجازه مادر فقط به استناد گواهی فوت پدر و جد پدری .بی سر وصدا .
و چند روز پیش یک بار دیگر، همون دوست خبر جدایش می داد بعد از دوسال بدون یک دقیقه زیر یک سقف بودن و حال دنبال راهی بود تا بی سر وصدا این بار اسم کسی را که به خاطرش دو سال تمام به مادرش دروغ گفته از توی شناسنامه اش پاک کنه .این بار هم نمی دانستم چکار کنم.
تنها به یک چیز فکر می کردم توی اون لحظه ها به کجا رسیده اند که حاظر شدند به تمام باورهای دوره کودکی پشت پا بزند .

((ویلولی )) عزیز و وبلاگش آشنا کرد. آشنایی با ویلوی من با دوستان بسیار زیادی آشنا کرد .دوستهایی
بسیار خوبی که با مطالب و حرفاشون همیشه آنچنان به من امید دادند که فراموشن کردم که این دیو سیاه
که یک شب ناخوانده زنگ خونه ما را زد چه شکلی .حالا چیزی نزدیک به دو سال می گذره این مهمان
عزیز، شده عضوی از خانواده ما دیگه نه سیاه ، نه نا خوانده یک همنشین عزیز که کم همه به بودنش
عادت کردند. دوستان مهربون می دانینید دلیلم از نوشتن این حرفها چی بود .راستش به یک نفر قول داده
بودم از دلیل تغیر مسیر زندگیم بنویسم ولی یک اتفاق ناگوار من چنان در شوک فرو برد که فرصت نشد
وحالا من یکبار دیگه دست کمک بسوی شما عزیزان دراز می کنم واز تون می خوام برای یک دوست
خوب که چند هفته پیش دچار یک حمله شده دعا کنید .مهتاب عریز دوست و هم دانشگاهی عزیز من دچار
حمله شده و حالا که از بیمارستان مرخص شده دکترها براش هفته ای یکبار تزریق را تجویز کردند . حالا
ازتون می خواهم براش دعا کنید همه شما ها خودتون به خوبی می دانید به چه دلیل می گم واز مشکلات
شروع تزریق خبر دارید پس خواهش می کنم ......
شهریور ۱۳۸۸ در سن ۵۴ سالگی بر اثر ایست قلبی در منزلش در تهران در گذشت .
پيكر اين هنرمند پنج شنبه ۲ مهر با حضور اهالی موسیقی به زادگاهش نيشابور منتقل شد ودیروز
شنبه ۴ مهر از مقابل خانه موسيقي نيشابور تشييع و به دليل علاقه شخصي مشكاتيان به عطار در جوار
آرامگاه عطار نیشابوری به خاك سپرده شد.

روحش شاد ویادش جاودان.
دیگران صبور باشیم پذیرش خطاهای خودمان ساده تر می شود .بدین گونه می توانیم فارغ از خطا
وملامت زندگی خود را بهبود بخشیم .))
((وقتی به سبب ضعف ، به نفرت ،حسادت وتعصب اجازه پرسه زدن در اطرافمان رامی دهیم اندکی بعد
خود را در اسارت می یابیم))
خداوندا بهم قدرتی ده تا حسادت در دلم خانه نکند.
خداوندا بهم قدرتی ده تا نفرت از دلم پاک شود.
خداوندا به من قدرتی ده تا تعصب کور از من دوری کند.
خداوندا بهم قدرتی ده تا از این خیابان دو طرفه به سلامت بگذرم .
