تبليغاتX
تنهایی های دنیا

خیلی وقتها شده سوالی ذهنمو به خودش مشغول کرده. سوالی که شاید جوابی جز یک کلمه نداره ولی ترس و وحشت از جواب سوال آنقدر ذهنمو به خودش مشغول کرده که بیشتر از خود سوال عذابم می ده.

ترس از اینکه اگه سوالو از طرف مقابلم بپرسم اگه ناراحت شد و رفت، اگه بهش بر خورد، اگه در مورد من فکر بد کرد، اگه رنجید، اونوقت چکار کنم؟ چطوری جبرانش کنم؟ چطوری دوباره دلشو بدست بیارم؟ چطوری چینی ترک خورده ارتباطمونو دوباره بند بزنم؟ و ....

اینقدر این سوالها ذهنمو به خودش اختصاص می ده که دیگه سوال اصلی به فراموشی سپرده میشه و وقتی به خودم میام که مدتها گذشته و سوال اصلی من هنوز بی جواب مونده و در موقعی.ت فعلی اصلاَ نمی شه سوال پرسد

سالها گذشته. دیگه اون سوال بی مزه شده.  با اینکه هنوز بی جوابه و باز هم همون سوالها. ولی در وسعت بزگتر چون رنجش فعلی اون به معنی تباه شدن سعی چندین ساله ام در درست کردن یک رابطه بوده.

می دانم از نظر تون خیلی مسخره است ولی این عادت بدی که از کودکی داشتم، اینکه دوست نداشتم با سوالهام کسی برنجه و خیلی وقتها آدمهایی که وارد زندگیم شدند و رفتند بدون اینکه من بفهم از من رنجیدند که رفتند یا نه.

حالا شما بگید من چکار کنم با این همه سوالهایی که تو ذهنمه از رفتار ..... و می ترسم از دستشون بدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:30  توسط دنیا  |