لحظاتی هست که انسان خودش را در مقابل یک گل چنان حقیر و کوچک می بینه که بی شباهت به نگاه حشره به فاضلابهای پیوسته شهر نیست و مو قعیتهایی هم هست که می شه همه چیز را از دریچه ای کوچکتر از ته سنجاق قفلی دید و هرگز دلواپس نشد.
میان ما انسانهای خاکی یک واقعه وحشتناک وجود داره. اینقدر وحشتناک که دیگه قاطی خون و رگ ما شده.
همان واقعه وحشتناکی که شاید تا کنون به آن توجه نکرده باشیم و آن هم فراموش کردن بزگترین حقیقت ممکن است. حقیقی که تنها در یک کلمه می توان گنجاند: برابری، تساوی، یکی بودن و دوستی. چیزی که مدتها ست از قلبمان پر کشیده و جای خود را به فخر فروختن، مبارزه ، منت گذاشتن و جنگ سپرده.
و این زمان همان زمانی است که انسان پست تر و حقیرتر از حشره فا ضلا بها می شود و گوهر وجود خودشو ارزان می فروشه.
به امید روزی که هچکس گوهر وجودش را ارزان نفروشد.
