می خواستم برای امشب یک پستی بذارم که بیان کننده احساساتم باشه. حداقل اینقدر که خودم را دلگرم کنه. خیلی فکر کردم، تمامی پستهامو خوندم، به دفتر خاطراتم سر زدم، شبها و روزهای تمامی، این 365 روزو پیش خودم مرور کردم. بعد دیدم ای داد بی داد چقدر بدهکاریم زیاد شده. دیدم بدون آنکه بدونم بدهکاریم به اطرافیانم زیاد شده.
به نگاهای مظطرب و لبهای خندون مادرم، هق هق های شب اول پدرم، صورت پر جوش و نگاه غمناک خواهرم، جلسه نیمه کاره دائیم، دستهای خاله ام که توی موهام می رفت تا خوابم ببره، ذکرهای مادربزگم، خاله کوچکم و لبخندش وذکر و یاسینش و قیافه اش که سعی می کرد منو مجبور کنه با رضایت غذاهای بد مزه بیمارستانو بخورم. به زمستون و برفش و دوستم که خسته ازسرکار برمی گشت و تازه به من سر می زد و سعی می کرد همانطور که بچه های مهدش رو میخندونه، من هم شاد نگه داره، بهم امید بده. به دوستای اصفهانم که به دیدنم آمدند و خودمو خانواده مو تنها نذاشتند. به همکارهام، به رئیسم، نگاه مضطربش بعد ازاینکه بهش گفتم دکتر بهم چی گفت. به مادر دوستم، حرفهاش و....
به تمامی این چیزها فکر کردم ودیدم به تمامی این آدمها به خاطر لحظات سختی که براشون به وجود آوردم بدهکارم. بدهکاری که هیچ جوری نمی تونم صافش کنم. به تمامی این آدمها به خاطر انرژِی که گذاشتند تا من دوباره بلند شم.
فقط ازتون می خوام اگه این پستو خوندید حلالم کنید. بدانید مدیون شما هستم و تا آخر عمر به هیچ وجهی این لطفتونو فراموش نمیکم.
