تبليغاتX
تنهایی های دنیا

هفته بسیار غریبی بود. تمام هفته ذهنم درگیر بود. درگیر یک  رابطه، نمی دانم چرا به این رابطه ادامه میدهم. رابطه ای که به  نظرم داره به یک عادت تبدیل میشه. مثل تمام عادتها وهنجارهایی که در زندگی ایجاد میشه. گاه بی دلیل.

خیلی فکر کردم این رابطه از کجا شروع شد. چرا ادامه پیدا کرد و چرا به ا ینجا رسید. ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. تک تک لحظاتش رو مرور کردم. تمام چهار سال را. دیدم  اگه کسی ازم بپرسه توی این رابطه چی بدست آوردی؟ فقط می تواتم بگم: لحظاتی زیبا و خوش و دیگر هیچ.

 شاید بی انصافی باشه. برای یک رابطه مهم لذت بردن از لحظات آن است و این لحظات ازآن من بوده. پس دیگر چه می خواهم؟

ولی درست که فکر کردم. دیدم بعد از تمام آن لحظات، لحظاتی همراه با عذاب وجدان و ترس از گناه همراهم  بوده، لحظاتی که شیرینی تمام آن لحظاتو تلخ نمود.

خاله سمانه میگه: بهش اهمیت نده. مهم این هست که کسی هست که به حرفات گوش میده و تو از بودن با اون احساس خوبی داری و تمام سعی خودتو  کردی تا این احساس ترس رو بر طرف کنی.

ولی نمی دانم. بر سر دو راهی عقل و احساس گیر کردم. دلم به ادامه این ارتباط رضاست و عقلم آینده را بهم نشون می ده.

و حال نمی دانم چه کنم. شما به من بگید چکار کنم. به این عادت ادامه بدهم یا سختی ترک این عادت را به پایان لحظات عذاب آور ترجیح بدهم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:18  توسط دنیا  |