
تا حالاشده شک کرده باشی که یک آدم عادی هستی یا به قول مادر پوم ((خارق العاده )).
می دانم براتون عجیب غریب اینطوری حرف زدنم ولی می دانید موضوع چی من مدتها ست از
حرف زدن می ترسم .جرات ندارم هچی بگم .همین که می گم خسته ام ،سرم درد می کنه ،سردم یا
گرمم ووو مثل این همه حرفها همه با ترس ووحشت نگاهم می کنند می پرسند قرصهات
خوردی .امروزچه کار کردی ، چشهات تار نمبینه .پاهات گزز نمی کنه ووو.
بهشون می گم مگه شما خسته نمی شید ،سرتون درد نمی گیره .
لبخند تلخی می زنند میگند تو با ما فرق داری تو خارق العاده ای خدا تو خیلی دوست داشته
که اینجوری آفریده ات .
داستان اینجا تمام نمیشه یعنی من امیدوار بودم تمام می شد ولی قسمت غمگین داستان همین جاست
کافی یک حرف عاطفی بیاد وسط وقتی تو زیاد جدیش نمیگیری وقتی بهش بی محلی می میکنی ،
تازه حرفها شروع میشه توچرااینکارکردی مگه قصد نداری ازواج کنی مگه نمیخواهی کسی باشه
چرا بهش محل نمیذاری ووو.
آنوقت اگه بگی من نمیتوانم شرایط من با بقیه فرق داره.
سرت داد می زنند میگند نه تو هیچ فرقی نداری تو هم مثل همه هستی .
آنوقت که دلت میخواهد کله طرفت بکنی .ولی نمی توانی .شمابگید اگه من مثل همه هستم پس چرا مثل
همه نمیتوانه سرم درد بگیره . خسته بشم ومثل بقیه آزادانه در مورد این مسله حرف بزنم بدون اینکه
کسی بپرسه قرصم خوردم یانه .
خیلی دلم پره یگه با هچکس نمیتوانم حرف بزنم درمورد هرچیزی حرف باهرکسی حرف میزنم این
موضوع مثل چماق می کبه تو سرم .
شدم نقل اون پیرمرد الاغش و نوه اش البته ببخشید . منظورم فقط خودم نه شما .