این هفته پر درد سترین هفته توی چند ماه اخیر بود.
از همون پنچ شنبه شروع شد. بعد از ظهر پنچ شنبه رفته بودم جایی برای کار. وقت پارک کردن ماشین، ماشین افتاد توی جوی کنار خیابان و با درد سر تمام درآمد.
دومین بد بیاری، شب که مهمان یکی از دوستان بودم. توی اون بارون شدید اتفاق افتاد. داشتم آروم، آروم رانندگی می کردم. توی دل خدا را به خاطر بزرگیش شکر می کردم که با گشایش درهای رحمتش تمام مردم خوشحال کرده؛ که چشمتان روز بد نبینه. ماشینم افتاد توی یکی از این گودالهای وسط خیابان باهنر که در پی آب گرفتکی خیابان از نظر پنهان شده بود. حالا مگه در میومد. هیچکس هم جرائت نمی کرد کمک کنه. هر رهگذری هم که از روی انسانیت پا پیش می گذاشت چر خهای ماشین من تمام سر وصورتش رو شستشو می داد و طرف از انجام کار خیر پشیمون. بالاخره با کمک چند نفر ماشین از توی گودال در آمد.
تو را خدا توی دل بهم نخندید ونگید دست و پا چلفتی. چون تمام داستان به اینجا ختم نشد. روز جمعه تمام جزوات، حل تمرینها و تراز نامه هایی که پنج شنبه تهیه کرده بودم توی یک پاکت گذاشتم که شنبه ببرم سر کار و به نوبت تحویل بدم، ولی نمی دانم کجا غیبشون زده. همه جا را دنبالش گشتم ولی آب شده رفته توی زمین.
تازه یکشنبه صبح با تورم وقرمزی شدید چشم از خواب بیدار شدم و این تورم تا روز چهار شنبه ادامه داشت و هفته را به طور کامل به یاد ماندی کرد.
حالا به نظر شما هفته ای به یاد ماندنی تر از این مکنه پیش بیاد؟؟